♫ برای پخش موزیک خود کلیک کنید…
دانلود آهنگ خسرو شکیبایی صدای پای آب از خسرو شکیبایی
تک‌آهنگ

دانلود آهنگ خسرو شکیبایی صدای پای آب

منتشرکننده
Hosein-TS
سپتامبر 23, 2022تاریخ انتشار 9,060بازدید 0دیدگاه
پخش آنلاین دانلود آهنگ خسرو شکیبایی صدای پای آبخسرو شکیبایی
0:000:00

دانلود آهنگ خسرو شکیبایی به نام صدای پای آب ( آلبوم صدای پای آب )

صدای پای آب
اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت
دوستانی، بهتر از آب روان.
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب‌بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.

Exclusive Song:Khosro Shakibaei – Sedaye Paye Aab 01 With Text And Direct Links In TehSong

دانلود آهنگ صدای پای آب از خسرو شکیبایی با کیفیت اورجینال

دانلود آهنگ خسرو شکیبایی صدای پای آب

SHARE THIS RELEASEاشتراک‌گذاری آهنگ
LYRICS

متن ترانه دانلود آهنگ خسرو شکیبایی صدای پای آب

صدای پای آباهل کاشانم.روزگارم بد نیست.تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.مادری دارم، بهتر از برگ درختدوستانی، بهتر از آب روان.و خدایی که در این نزدیکی است:لای این شب‌بوها، پای آن کاج بلند.روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.من مسلمانم.قبله‌ام یک گل سرخ.جانمازم چشمه، مهرم نور.دشت سجاده‌ی من.من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم.در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف.سنگ از پشت نمازم پیداست:همه ذرات نمازم متبلور شده استمن نمازم را وقتی می‌خوانمکه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته‌ی سرو.من نمازم را، پی «تکبیره‌الاحرام» علف می‌خوانم،پی «قد قامت »موج.کعبه‌ام بر لب آب،کعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست.کعبه‌ام مثل نسیمی، می‌رود باغ به باغ، می‌رود شهر به شهر.«حجرالاسود» من روشنی باغچه است.اهل کاشانم.پیشه‌ام نقاشی است:گاه‌گاهی قفسی می‌سازم با رنگ، می‌فروشم به شماتا به آواز شقایق که در آن زندانی استدل تنهایی‌تان تازه شود.چه خیالی، چه خیالی…می‌دانمپرده‌ام بی‌جان است.خوب می‌دانم، حوض نقاشی من بی‌ماهی استاهل کاشانمنسبم شاید برسدبه گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاک «سیلک»نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.پدرم پشت دو بار آمدن چلچله‌ها، پشت دو برف،پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،پدرم پشت زمان‌ها مرده است.پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود،مادرم بی‌خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.پدرم وقتی مرد، پاسبان‌ها همه شاعر بودند.مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه می‌خواهی؟من از او پرسیدم: دل خوش سیری چند؟پدرم نقاشی می‌کرد.تار هم می‌ساخت، تار هم می‌زد.خط خوبی هم داشت.باغ ما در طرف سایه‌ی دانایی بود.باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،باغ ما نقطه‌ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود.باغ ما شاید، قوسی از دایره‌ی سبز سعادت بود.میوه‌ی کال خدا را آن روز، می‌جویدم در خواب.آب بی‌فلسفه می‌خوردمتوت بی‌دانش می‌چیدمتا اناری ترکی برمی‌داشت، دست فواره‌ی خواهش می‌شد.تا چلویی می‌خواند، سینه از ذوق شنیدن می‌سوخت.گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می‌چسبانید.شوق می‌آمد، دست در گردن حس می‌انداخت.فکر، بازی می‌کرد.زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود،یک بغل آزادی بود.زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود.طفل، پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه‌ی سنجاقک‌ها.بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالات سبک بیروندلم از غربت سنجاقک پرمن به مهمانی دنیا رفتم:من به دشت اندوه،من به باغ عرفان،من به ایوان چراغانی دانش رفتم.رفتم از پله‌ی مذهب بالاتا ته کوچه‌ی شکتا هوای خنک استغناتا شب خیس محبت رفتممن به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.رفتم، رفتم تا زن،تا چراغ لذتتا سکوت خواهشتا صدای پر تنهایی.چیزھا دیدم در روی زمین:کودکی دیدم، ماه را بو می کرد.قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زدنردبانی که از آن، عشق می رفت به بام ملکوتمن زنی را دیدم ،نور در ھاون می‌کوبید.ظھر در سفره آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بودکاسه داغ محبت بود.من گدایی دیدم،در به در می‌رفت آواز چکاوک می‌خواستو سپوری که به یک پوسته خربزه می‌برد نماز.بره‌ای را دیدم، بادبادک می‌خورد.من الاغی دیدم، ینجه را می‌فھمیددر چراگاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.شاعری دیدم ھنگام خطاب، به گل سوسن می‌گفت: «شما»من کتابی دیدم، واژه‌ھایش ھمه از جنس بلور.کاغذی دیدم ، از جنس بھار.موزه‌ای دیدم دور از سبزه،مسجدی دور از آب.سر بالین فقیھی نومید، کوزه‌ای دیدم لبریز سؤال.قاطری دیدم بارش «انشا»اشتری دیدم بارش سبد خالی «پند و امثال»عارفی دیدم بارش «تننا ھا یا ھو»من قطاری دیدم ، روشنایی می‌بردمن قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می‌رفتمن قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می‌رفتمن قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می‌بردو ھواپیمایی، که در آن اوج ھزاران پاییخاک از شیشه آن پیدا بود:کاکل پوپکخال‌ھای پر پروانهعکس غوکی در حوضو عبور مگس از کوچه‌ی تنھایی.خواھش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می‌آید.و بلوغ خورشیدو ھم آغوشی زیبای عروسک با صبحپله‌ھایی که به گُلخانه شھوت می‌رفتپله‌ھای که به سردابه الکل می‌رفتپله‌ھایی که به قانون فساد گل سرخو به ادراک ریاضی حیاتپله‌ھایی که به بام اشراقپله‌ھایی که به سکوی تجلی می‌رفتمادرم آن پاییناستکان‌ھا را در خاطره شط می‌شستشھر پیدا بود:رویش ھندسی سیمان، آھن، سنگسقف بی‌کفتر صدھا اتوبوسگل‌فروشی گل‌ھایش را می‌کرد حراجدر میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می‌بستپسری سنگ به دیوار دبستان می‌زدکودکی ھسته زردآلو را، روی سجاده بی‌رنگ پدر تف می‌کردو بزی از خزر نقشه جغرافی آب می‌خوردبند رختی پیدا بود : سینه بندی بی‌تابچرخ یک گاری در حسرت واماندن اسباسب در حسرت خوابیدن گاری‌چیمردگاریچی در حسرت مرگ.عشق پیدا بودموج پیدا بودبرف پیدابود دوستی پیدا بودکلمه پیدا بودآب پیدا بود عکس اشیا در آبسایه گاه خنک یاخته‌ھا در تَف خونسمت مرطوب حیاتشرق اندوه نھاد بشریفصل ولگردی در کوچه زنبوی تنھایی در کوچه فصلدست تابستان یک بادبزن پیدا بودسفر دانه به گلسفر پیچک این خانه به آن خانهسفر ماه به حوضفوران گل حسرت از خاکریزش تاک جوان از دیواربارش شبنم روی پل خوابپرش شادی از خندق مرگگذر حادثه از پشت کلامجنگ یک روزنه با خواھش نورجنگ یک پله با پای بلند خورشیدجنگ تنھایی با یک آواز.جنگ زیبای گلابی‌ھا با خالی یک زنبیلجنگ خونین انار و دندانجنگ نازی‌ھا با ساقه‌ی نازجنگ طوطی و فصاحت با ھمجنگ پیشانی با سردی مھرحمله‌ی کاشی مسجد به سجودحمله‌ی باد به معراج حباب صابونحمله‌ی لشکر پروانه به برنامه‌ی «دفع آفات»حمله‌ی دسته سنجاقک به صف کارگر «لوله کشی»حمله ھنگ سیاه قلم نی به حروف سربیحمله واژه به فک شاعرفتح یک قرن به دست یک شعرفتح یک باغ به دست یک سارفتح یک کوچه به دست دو سلامفتح یک شھر به دست سه چھار اسب سوار چوبیفتح یک عید به دست دو عروسک یک توپقتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظھرقتل یک قصه سر کوچه‌ی خوابقتل یک غصه به دستور سرودقتل مھتاب به فرمان نئونقتل یک بید به دست «دولت»قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخھمه‌ی روی زمین پیدا بود:نظم در کوچه یونان می‌رفتجغد در باغ معلق می‌خواندباد در گردنه خیبر بافه‌ایاز خس تاریخ به خاور می‌راندروی دریاچه آرام «نگین» قایقی گل می‌برددر بنارس سر ھر کوچه چراغی ابدی روشن بودمردمان را دیدمشھرھا را دیدمدشت‌ھا را کوھ‌ھا را دیدمآب را دیدم خاک را دیدمنور و ظلمت را دیدمو گیاھان را در نور، و گیاھان را در ظلمتدیدمجانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدمو بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدماھل کاشانم اماشھر من کاشان نیستشھر من گم شده استمن با تاب، من با تبخانه‌ای در طرف دیگر شب ساخته‌اممن در این خانه به گم‌نامی نمناک علف نزدیکممن صدای نفسباغچه را می‌شنومو صدای ظلمت را وقتی از برگی می‌ریزدو صدای سرفه روشنی از پشت درختعطسه‌ی آب از ھر رخنه‌ی سنگچک چک چلچله از سقف بھارو صدای صاف، باز و بسته شدن پنجره‌ی تنھاییو صدای پاک پوست انداختن مبھم عشق،متراکم شدن ذوق پریدن در بالو ترک خوردن خودداری روحمن صدای قدم خواھش را می‌شنومو صدای پای قانونی خون را در رگضربان سحر چاه کبوترھاتپش قلب شب آدینهجریان گل میخک در فکرشیھه‌ی پاک حقیقت از دورمن صدای وزش ماده را می‌شنومو صدای کفش ایمان را در کوچه شوقو صدای باران را روی پلکِ تر عشقروی موسیقی غمناک بلوغروی آواز انارستان‌ھا.و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شبپاره پاره شدن کاغذ زیباییپر و خالی شدن کاسه غربت از بادمن به آغاز زمین نزدیکمنبض گل‌ھا را می‌گیرمآشنا ھستم با سرنوشتِ تر آب، عادت سبز درختروح من در جھت تازه‌ی اشیا جاری استروح من کم سال استروح من گاھی از شوق سرفه‌اش می‌گیردروح من بیکار استقطره‌ھای باران را، درز آجرھا را می‌شماردروح من گاھی مثل یک سنگ سر راه حقیقت داردمن ندیدم دو صنوبر را با ھم دشمنمن ندیدم بیدی سایه‌اش رابفروشد به زمینرایگان می‌بخشد نارون شاخه خود را به کلاغھر کجا برگی ھست شور من می شکفدبوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودنمثل بال حشره وزن سحر را می‌دانممثل یک گلدان می‌دھم گوش به موسیقی روییدنمثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارممثل یک میکده در مرز کسالت ھستممثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش‌ھای بلند ابدیتا بخواھی خورشید تا بخواھی پیوند تا بخواھی تکثیرمن به سیبی خشنودمو به بوییدن یک بوته بابونهمن به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارمو من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکدو نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای، ماه را نصف می‌کندمن صدای پر بلدرچین را می شناسمرنگ‌ھای شکم ھوبره را، اثر پای بز کوھی راخوب می‌دانم ریواس کجا می‌رویدسار کی می‌آید، کبک کی می‌خواند، باز کی می‌میردماه در خواب بیابان چیست،مرگ در ساقه‌ی خواھشو تمشک لذت، زیر دندان ھمآغوشیزندگی رسم خوشایندی استزندگی بال و پری دارد با وسعت مرگپرشی دارد اندازه عشقزندگی چیزی نیست که لب طاقچه‌ی عادت از یاد من و تو برودزندگی جذبه دستی است که می‌چیندزندگی نوبر انجیر سیاه در دھان گس تابستان استزندگی بُعد درخت است به چشم حشرهزندگیتجربه شب پره در تاریکی استزندگی حس غریبی است که یک مرغ مھاجر داردزندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می‌پیچدزندگی دیدن یک باغچه از شیشه‌ی مسدود ھواپیماستخبر رفتن موشک به فضالمس تنهایی ماهفکر بوییدن گل در کره‌ای دیگرزندگی شستن یک بشقاب استزندگی یافتن سکه‌ی دھشاھی در جوی خیابان استزندگی مجذور آینه استزندگی گل به توان ابدیتزندگی ضرب زمین در ضربان دل مازندگی ھندسه ساده و یکسان نفس‌ھاستھر کجا ھستم باشمآسمان مال من استپنجره فکر ھوا عشق زمین مال من استچه اھمیت داردگاهاگر می‌رویندقارچ‌ھای غربت ؟من نمی‌دانم که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباستو چرا در قفس ھیچ کسی کرکس نیستگل شبدر چه کم از لاله قرمز داردچشم‌ھا را باید شُست جور دیگر باید دیدواژه‌ھا را باید شستواژه باید خود باد، واژه باید خودباران باشدچترھا را باید بستزیر باران باید رفتفکر را خاطره را زیر باران باید بردبا ھمه مردم شھر زیر باران باید رفتدوست را زیر باران باید بردعشق را زیر باران باید جستزیر باران باید با زن خوابیدزیر باران باید بازی کردزیر باران باید چیزنوشت حرف زد نیلوفر کاشتزندگی تر شدن پی در پیزندگی آب‌تنی کردن در حوضچه اکنون استرخت‌ھا را بکنیمآب در یک قدمی استروشنی را بچشیمشب یک دھکده را وزن کنیم، خواب یک آھو راگرمی لانه لک لک را ادراک کنیمروی قانون چمن پا نگذاریمدر موستان گره ذایقه را باز کنیمو دھان را بگشاییم اگر ماه درآمدو نگوییم که شب چیز بدی استو نگوییم که شب‌تاب ندارد خبر از بینش باغو بیاریم سبدببریم این ھمه سرخ این ھمه سبزصبح‌ھا نان و پنیرک بخوریمو بکاریم نھالی سر ھر پیچ کلامو بپاشیم میان دو ھجا تخمسکوتو نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آیدو کتابی که در آن پوست شبنم تر نیستو کتابی که در آن یاخته‌ھا بی‌بعدندو نخواھیم مگس از سر انگشت طبیعت بپردو نخواھیم پلنگ از در خلقت برود بیرونو بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشتو اگر خنج نبود لطمهمی‌خورد به قانون درختو اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشتو بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می‌شدو بدانیم که پیش از مرجان خلئی بود در اندیشه دریاھاو نپرسیم کجاییمبو کنیم اطلسی تازه بیمارستان راو نپرسیم که فواره اقبال کجاستو نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی استو نپرسیم پدرھای پدرھا چه نسیمی چه شبی داشته‌اندپشت سرنیست فضایی زندهپشت سر مرغ نمی‌خواندپشت سر باد نمی آیدپشت سر پنجره سبز صنوبر بسته استپشت سر روی ھمه فرفره ھا خاک نشسته استپشت سر خستگی تاریخ استپشت سر خاطره‌ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزدلب دریا برویمتور در آب بیندازیمو بگیریم طراوت را از آبریگی از روی زمین برداریموزن بودن را احساس کنیمبد نگوییم به مھتاب اگر تب داریمدیده‌ام گاھی در تب ماه می‌آید پایینمی‌رسد دست به سقف ملکوتدیده‌ام سھره بھتر می‌خواندگاه زخمی که به پا داشته‌امزیر و بم‌ھای زمین را به من آموخته استگاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده استو فزون تر شده است قطر نارنج شعاع فانوسو نترسیم از مرگمرگ پایان کبوتر نیستمرگ وارونه یک زنجره نیستمرگ در ذھن اقاقی جاری استمرگ در آب و ھوای خوش اندیشه نشیمن داردمرگ در ذات شب دھکده از صبح سخن می‌گویدمرگ با خوشه انگور می‌آید به دھانمرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواندمرگ مسئول قشنگی پر شاپرک استمرگ گاھی ریحان می‌چیندمرگ گاھی ودکا می‌نوشدگاه در سایه نشسته است به ما می‌نگردو ھمه می‌دانیمریه ھای لذت پر اکسیژن مرگ استدر نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر ھای صدا می‌شنویمپرده را برداریمبگذاریم که احساس ھوایی بخوردبگذاریم بلوغ زیر ھر بوته که می‌خواھد بیتوته کندبگذاریم غریزه پی بازی برودکفش‌ھا را بکند و به دنبال فصول از سر گل‌ھا بپردبگذاریم که تنھایی آواز بخواندچیز بنویسدبه خیابان برودساده باشیمساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درختکار مانیست شناسایی راز گل سرخکار ما شاید این استکه در«افسون »گل سرخ شناور باشیمپشت دانایی اردو بزنیمدست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویمصبح‌ھا وقتی خورشید در می‌آید متولد بشویمھیجان‌ھا را پرواز دھیمروی ادراک، فضا، رنگ صدا پنجره گل نم بزنیمآسمان را بنشانیم میان دو ھجای ھستیریه را از ابدیت پر و خالی بکنیمبار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریمنام را باز ستانیم از ابراز چنار از پشه از تابستانروی پای تر باران به بلندی محبت برویمدر به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیمکار ما شاید این استکه میان گل نیلوفر و قرنپی آواز حقیقت بدویم
دیدگاه کاربران

نظرات درباره این اثر

0 دیدگاه ثبت شده است

ثبت دیدگاه
هنوز دیدگاهی ثبت نشده است؛ اولین نظر را شما بنویسید.

نظر خود را ثبت کنید

ایمیل شما منتشر نمی‌شود. بخش‌های ضروری مشخص شده‌اند.