بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم،همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،شدم آن عاشق دیوانه که بودم---**[آواز]**بی تو مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودمیادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمپر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیمساعتی بر لب آن جوی نشستیمتو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن، همه محو تماشای نگاهتیادم آمد که به من گفتی از این عشق حذر کنتو که امروز نگاهت به نگاهی نگران استباش فردا که دلت با دگران استبا تو گفتم، حذر از عشق ندانمسفر از پیش تو هرگز، نتوانمروز اول که دلت به تمنای تو پر زدچون کبوتر، لب بام تو نشستمتو به من سنگ زدی، من نرمیدم، نگسستماشکی از شاخه فرو ریختمرغ شب، نالهی تلخی زد و بگریختیادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدمپای در دامن اندوه کشیدمرفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر همنکنی دیگر از آن کوچه گذر همبی تو، اما، به چه حالی، من از آن کوچه گذشتم
RELATED PICKS
پیشنهادهای مرتبط با این اثر
نظرات درباره این اثر
0 دیدگاه ثبت شده است