دیوانگی یم را ببین ، دیوانه این فاصله را کم کنبر مو رسیده طاقتم فکری به حال حال قلبم کندر چشم من خود را ببین از من جهانم را مگیر بــی رحمامشب اگر دیگر آمدی شاید که من فردا بمیرمشهر را میگردم در پی چشمانترفتی اما نرفت این غم دیوانتزلزله بودی که اینگونه آوارمکردی به ویرانی تو مرا وادارمشهر را میگردم در پی چشمانترفتی اما نرفت این غم دیوانتزلزله بودی که اینگونه آوارمکردی به ویرانی تو مرا وادارمآخر نفهمیدم چه شد اینگونه از من دل بریدیشروع قصه بود و ناگهان به انتها رسیدیمحتما دلت از غصه می پوسید ، می پوسید اگر تویک شب فقط تنهاییم را میکشیدی ، می کشیدیشهر را میگردم در پی چشمانترفتی اما نرفت این غم دیوانتزلزله بودی که اینگونه آوارمکردی به ویرانی تو مرا وادارمشهر را میگردم در پی چشمانترفتی اما نرفت این غم دیوانتزلزله بودی که اینگونه آوارمکردی به ویرانی تو مرا وادارم
نظرات درباره این اثر
0 دیدگاه ثبت شده است