از خودم می پُرسیدم کهچرا دائم بی قرارمچرا بعدِ هر رسیدناز خودم گلایه دارمبه دلم می گفتم از نوچرا توبه ت و شکستیتو که عمری باخته بودیچرا عهدِ تازه بستیمنِ جاریِ ، گاهی خستههرگز از پا ننشستهگر چه خیلی زخم خوردهدستایِ شکست و بستههمین که دل با مهرت آشنا شُدوجودم صحنه ی آئینه ها شُدعجب اعجازِ زیبا و بزرگینصیبِ این منِ حاجت روا شُدهمین که دل با مهرت آشنا شُدوجودم صحنه ی آئینه ها شُدعجب اعجازِ زیبا و بزرگینصیبِ این منِ حاجت روا شُداین روزا یه حسِ تازهشُده حاکمِ وجودممی گه هر چی دارم عشقههمه ی بود و نبودمآره تازه فهمیده م کهعاشقِ خالقِ عشقمعشقای زمینی مشقهبا تو من عاشقِ عشقمنه هواخواهِ بهشتمنه طمع دارم به دنیادلخوشم به داشتنِ توگفتنی نیس این معماهمین که دل با مهرت آشنا شُدوجودم صحنه ی آئینه ها شُدعجب اعجازِ زیبا و بزرگینصیبِ این منِ حاجت روا شُدهمین که دل با مهرت آشنا شُدوجودم صحنه ی آئینه ها شُدعجب اعجازِ زیبا و بزرگینصیبِ این منِ حاجت روا شُد
نظرات درباره این اثر
0 دیدگاه ثبت شده است