بگو کجای قصه ای توبگو کجای قصه ای توبگو کجا دلم ربودیمگر ستاره ام نبودیکه باب ظلمتم گشودیبگو کجای قصه ای توشدم چون عاشقی غرق نگاهتتو معشوقی همین بوده گناهتدگر بهانه ای ز نقش خاطری نماندهبه غیر عشق تو طبیب دیگری نماندهکه بر رخم دگر نگاه دلبری نماندهپشیمانم در این حال پریشانقصه دیده تو، نشد آخر هرگزتو نگفتی به که دل را دادیتو چنین آرامی، من به ناآرامیمن که در زندانم، تو آزادیشدم چون عاشقی غرق نگاهتتو معشوقی همین بوده گناهتدگر بهانه ای ز نقش خاطری نماندهبه غیر عشق تو طبیب دیگری نماندهکه بر رخم دگر نگاه دلبری نماندهپشیمانم پشیمانم پشیمان
نظرات درباره این اثر
0 دیدگاه ثبت شده است